بعد از 3 ماه سلام
مامانی انگار من تو این زمستونی مثل خرس های قطبی به خواب زمستونی رفته بودم اینقده روزها زود میگذره که یادم میرفت برات چیزی بنوسیم و اینقدر سیر تحولات و تغییرات تو بالا هست که روز به روز تعجب من و بقیه را به دنبال داره از جمله های 2 کلمه ای شروع کردی و الان که 14 اسفنده دقیقا 1 سال و 8 ماه و 22 روز داری خیلی خوب حرف میزنی تقریبا همه چی میگی
چند روز پیش تو خیابون یه گربه کنار آشغالها داشت غذا میخورد و ما توی ماشین داشتیم نگاهش میکردیم که یهو یک نفر از کنارش رد شد و گربه فرار کرد یهو برگشتی به من گفتی « مامان گربه بیچاره شد» واقعا تعجب کردم کلی بوسیدمت خلاصه هر روز داری حرفای قلمبه میزنی و من عشق میکنم که هر روز و هر روز بزرگتر میشی الان شعر یه توپ دارم قل قلیه رو همه آخراشو میگی تاب تاب عباسی رو میگی عروسک قشنگ من رو خیلی دوس داری
خوب میدوی داری تمرین پریدن میکنی ولی هنوز خوب نمیتونی بپری خلاصه از آب و گل دراومدی
و چقدر این روزها قشنگه اینقدر دوست دارم تک تک ثانیه هامو با تو باشم و وقتی که میام خونه باهات بازی کنم حرف بزنم و ... حیفم میاد برم سراغ لب تاپ و نوشتن
همش میترسم این روزای خوب تموم شه و تو فرشته کوچولوی من بزرگ شی و من در حسرت استفاده از این روزها باشم برای همین نمیخوام از دستش بدم هر چند که در ثبت این روزها یه مقدار تنبلی کردم ولی کاملا حسش کردم لمسش کردم و این برام بهترین بهترین روزهای عمرم بوده


بعد از 3 ماه سلام
